تبليغاتX
رنگين كمان
همه چي از همه جا

بخش پونتياك شركت خودروسازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با اين مضمون دريافت كرد: «اين دومين باري است كه برايتان مي نويسم و براي اين كه بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم ؛ چراكه موضوع از نظر من نيز احمقانه است! به هر حال ، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي ، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستني بخورد. سالهاست كه ما پس از شام راي گيري مي كنيم و براساس اكثريت آرائ نوع بستني ، انتخاب و خريداري مي شود. اين را هم بايد بگويم كه من بتازگي يك خودروي شورولت پونتياك جديد خريده ام و با خريد اين خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه براي تهيه بستني دچار مشكل شده است.
لطفا دقت بفرماييد! هر دفعه كه براي خريد بستني وانيلي به مغازه مي روم و به خودرو بازمي گردم ، ماشين روشن نمي شود؛ اما هر بستني ديگري كه بخرم ، چنين مشكلي نخواهم داشت. خواهش مي كنم درك كنيد كه اين مساله براي من بسيار جدي و دردسرآفرين است و من هرگز قصد شوخي با شما را ندارم. مي خواهم بپرسم چطور مي شود پونتياك من وقتي بستني وانيلي مي خرم ، روشن نمي شود؛ اما با هر بستني ديگري راحت استارت مي خورد؟
مدير شركت به نامه دريافتي از اين مشتري عجيب ، با شك و ترديد برخورد كرد؛ اما از روي وظيفه و تعهد، يك مهندس را مامور بررسي مساله كرد. مهندس خبره شركت ، شب هنگام پس از شام با مشتري قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستني فروشي رفتند. آن شب نوبت بستني وانيلي بود. پس از خريد بستني ، همان طور كه در نامه شرح داده شد، ماشين روشن نشد!مهندس جوان و جوياي راه حل ، 3 شب پياپي ديگر نيز با صاحب خودرو وعده كرد. يك شب نوبت بستني شكلاتي بود، ماشين روشن شد. شب بعد بستني توت فرنگي و خودرو براحتي استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستني وانيلي شد و باز ماشين روشن نشد!
نماينده شركت به جاي اين كه به فكر يافتن دليل حساسيت داشتن خودرو به بستني وانيلي باشد، تلاش كرد با موضوع منطقي و متفكرانه برخورد كند. او مشاهداتي را از لحظه ترك منزل مشتري تا خريدن بستني و بازگشت به ماشين و استارت زدن براي انواع بستني ثبت كرد. اين مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نكته جالبي را به او نشان داد: بستني وانيلي پرطرفدار و پرفروش است و نزديك در مغازه در قفسه ها چيده مي شود؛ اما ديگر بستني ها داخل مغازه و دورتر از در قرار مي گيرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خريد بستني و برگشتن و استارت زدن براي بستني وانيلي كمتر از ديگر بستني هاست.
اين مدت زمان مهندس را به تحليل علمي موضوع راهنمايي كرد و او دريافت پديده اي به نام قفل بخار(Vapor Lock) باعث بروز اين مشكل مي شود. روشن شدن خيلي زود خودرو پس از خاموش شدن ، به دليل تراكم بخار در موتور و پيستون ها مساله اصلي شركت ، پونتياك و مشتري بود.

--------------------------------------------------------------------------------

شرح حكايت
مشتريان ما به زبانهاي مختلفي سخن مي گويند. ايشان از ادبيات متفاوتي براي كلام گفتن بهره مي گيرند. اگر حرف مشتري را خوب گوش كنيم ، مي توانيم با توجه به لحن گفتار ايشان درك فراتري از آنچه مي خواهند به گوش ما برسانند، داشته باشيم.
آيا همه حرفهاي مشتريان ما بايد منطقي ، اصولي و مرتبط با موضوع باشد؟ اگر مشتري چيزي مي گويد كه به نظر مسخره و بي ربط است ، يا شكايتي عجيب را طرح مي كند، چگونه برخوردي شايسته اوست؟
يك اتفاق نادر براي يك مشتري و پيام بظاهر احمقانه او مي تواند روشنگر مسير بهترين و زبده ترين مهندسان جنرال موتورز باشد. مثال ساده اي كه نقل شد، تاكيد بر اين موضوع دارد كه مشتري بهترين راهنما و كمك ما در بهتر شدن محصول و خدمات بنگاه ماست. اگر در پي نوآوري هستيم ، بايد به طور جدي سازوكار «خوب گوش دادن» و «شنيدن» صداي مشتري را طراحي كنيم. شما مشتريان خود را مي شناسيد؟ صدايشان به گوشتان مي رسد؟
بي ربط و با ربط، حرف مشتري گوهر است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 13:51  توسط نوشفر | 

T he B e st Mo m e nt s I n L ife

1. Falling in love.
2. Laughing till your stomach hurts.
3. Enjoying a ride down the country side.
4. Listening to your favorite song on the radio.
5. Going to sleep listening to the rain pouring outside.
6. Getting out of the shower and wrapping yourself with a warm, fuzzy towel.
7. Passing your final exams with good grades.
8. Being part of an interesting conversation.
9. Finding some money in some old pants.
10. Laughing at yourself.
11. Sharing a wonderful dinner with all your friends.
12. Laughing without a reason.
13. "Accidentally" hearing someone say somthing good about you.
14. Watching the sunset.
15. Listening to a song that reminds you of an important person in your life.
16. Receiving or giving your first kiss.
17. Feeling this movement in your body when seeing this "special" someone.
18. Having a great time with your friends.
19. Seeing the one you love happy.
20. Wearing the shirt of a person you love and smelling his/her perfume.
21. Visiting an old friend of yours and remembering great memories.
22. Hearing someone telling you "I LOVE YOU"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 12:43  توسط نوشفر | 

پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد ولی باز هم از زندگی خود راضی نبود اما خودش نیز علت را نمی دانست !

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد و هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید و متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد ...
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ 

آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم و  تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم ؛ ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم ؛  بدین سبب من راضی و خوشحال هستم ...


پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با وزیر در این مورد صحبت کرد و  وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست ! اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبختی است ! 
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟!!  
وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید این کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید و  به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست ...! 
پادشاه بر اساس حرفهای وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند ...
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید ، با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد و با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت !!!

آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد : 99 سکه ؟!!

آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است و  بارها طلاها را شمرد ، ولی واقعا 99 سکه بود !

او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست و فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد : اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد ، اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد ...  
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند !
تا دیروقت کار کرد ، به همین دلیل صبح ­ روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند ...

آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند و فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از وزیر پرسید ؟! 
وزیر جواب داد : قربان ، این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درآمد!

 

اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند ، تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند ، می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند و این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 10:39  توسط نوشفر | 

نگاهت را به کسی دوز که قلبش برای تو بتپه

چشمانت را با نگاه کسی اشنا کن که زندگی را درک کرده باشه

سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپشهای قلبت تو را بشناسه

آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه

لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه

رویایت رو با چهره ی کسی تصویر کن که زیبایی را احساس کرده باشه

چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشه

اما عاشق کسی باش که تک تک سلولهای بدنش تقدس عشق را درک کند

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 12:52  توسط نوشفر | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 18:5  توسط نوشفر | 

لحظه های زندگی

تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني.

وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه ولي اغلب اوقات ما
اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده!

دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند دنبال ثروت نرو،
چون براحتي از کفت ميره دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه.
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه.

اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري اوني باش که دلت مي خواد باشي

چون تو فقط يه بار زندگي مي کنی
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري.
بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه.

شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن اونا فقط از
چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن.

روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي
خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره

وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي
و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد
يه جوري زندگي کن که آخرش
تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه

لطفا اين پيغامو واسه همه کسايي بفرست که واست يه
معنايي دارن .

واسه اونايي که يه جورايي تو زندگيت پا گذاشتند
واسه اونايي که تو رو ميخندونن وقتي که بهش نياز داري

واسه اونايي که باعث ميشن بخش روشنتر قضايا رو ببيني
وقتي که واقعا دلتنگي.
سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...
مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو ميبريم
بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميديم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 13:47  توسط نوشفر | 

                                   جلسه ای با شیطان... !!!

                            

  دختر به فنجون قهوه ای که در دستانش تاب می داد ، خیره شده بود و هر از گاهی به  چشمهایی که حرکات اورا زیر نظر داشت گذری می کرد . فضای کافه شلوغ اما ساکت بود ، اینگونه به نظر می رسید که حرفها از ترس تحریف ، ناگفته می ماند

پسر با شکستن قولنج گردنش باعث شد حواس دختر به او متوجه شود با همین حربه حرفش را آغاز کرد:

- خوب تو من رو دعوت کردی ، محلش رو خودت تعیین کردی ، ساعت و دقیقه اش رو هم خودت معلوم کردی ، پول کافه رو هم خودت باید حساب کنی ، پس رئیس جلسه هم خودتی می تونی پیشنهادت رو اعلام کنی من گوشی دستمه

- گوشی و بزار زمین چون رئیس جلسه هیچ پیشنهادی نداره

- پیش می آد که رئیس جلسه پشیمون بشه از پیشنهاد دادن اما پیش بینی می کنم تا لحظاتی دیگه ...

دختر چشمهاشو از نگاه پسر دور کرد و گفت : حدست کاملا درست بود  

- حدس !!!؟؟؟

- نخیر علم غیب ، ارتباط با ماورا ، شاید هم دب اکبر و دیدی که برج عقرب و گرفته

- نه اما کور شه بقالی که مشتری خودشو نشناسه !!!

- منظور ؟

-  واضحه ، من می دونم که : دهن بین هستی ، ساعت به دستت نباشه دلشوره داری ، صدای ترمز تو رو از عالم هپروت در می آره ، وقتی خوابت می آد بیشتر حرف می زنی ، از چیزی که می ترسی به جای اینکه فرار کنی خشکت می زنه ، وقتی من سرت داد می زنم حق رو به من می دی ، موقع خندیدن مواظبی دندون روکش شدت دکل نشه ،  وقتی به بلندی می‌رسی هوس خودکشی می کنی ، و اما وقتی از حموم می آی بیرون ...

- دختر با دست پاچگی ترجیح می ده به صحبتهای پسر مسیر تازه ای بده : .... قبوله ، اما اینکه من پیشنهادی دارم اینو چی می گی ؟؟؟

با نیشخندی جواب می ده : الان کمی عصبی شدی ، چشمهات و حتی ابروهات هم این رو نشون نمی دن ، اما آب دهنت رو اونقدر سریع و پشت سر هم قورت می دی که من می ترسم بپره بیخ گلوت ، اینکه از کجا فهمیدم پیشنهادی داری ... : در حدود 5 دقیقه اس بدون اینکه لب به فنجون قهوه ات بزنی داری این دست اون دستش می کنی توی این حالت تو یا پیشنهادی داری که درست روش فکر نکردی یا می ترسی من چی راجع بهش فکر کنم !!!

- حق با توئه !!! فنجون رو روی میز گذاشت و ادامه داد ما از هم به شناخت کافی رسیدیم ، همون قدر که تو از زیر و بم رفتار من سر در می آری ، من هم به پستی و بلندی های تو سرک کشیدم خوب می شناسمت .

- اگه راست می گی بگو  از کجا می فهمی احتیاج فوری به دستشویی دارم

دختر بعد از اینکه یک قلوپ از فنجون سرد شده قهوه اش رو سر کشید ادامه نطقش رو از سر گرفت : توی چند سالی که اینجا دانشجو بودی ، تونستیم هم دیگه رو بشناسیم و درک کنیم ، خانواده تو با توجه به تعریفات و تفسیراتت با خانواده ما جفت و جورن ، تو احساسی بودن من رو تحمل می کنی ، من هم با اخلاقهای خاصت کنار می آم ، سیگار می کشی و فکر می کنی من نمی دونم ، روزی که تنها توی خونمون بودیم ، بهم ثابت شد چشم و دلت پاکه ، شخصیتت من رو تحت تاثیر قرار میده ، وقتی در اوج عصبانیت هستم مطمئنم هرکس دیگه ای به غیر از تو باشه ، یا محلم نمی‌زاره ، یا محلش نمی زارم ، مثلا اون روز که با سحر بحثمون شد ، حرفهای منطقی و اصولی تو باعث شد من آروم بشم ...  

پسر بار دیگه قولنج گردنش رو گرفت اینبار از سمت راست و سوالش رو به طرز مشکوکی بیان کرد : حالا مطمئنی من رو تا حد قابله قبولی می‌شناسی ؟ می دونی شناخت نادرست از هم ، باعث میشه کل آرزوهای تو ،من ، بهتر بگم ، دو خانواده از بین بره ؟

درحالی که شگفت زده شده بود گفت : تو باز هم دست من رو خوندی !!! دقیقا پیشنهاد من همین بود ، فقط نمی دونستم چه جوری بگم من حس می کنم ما می تونیم با هم خوشبخت بشیم و فکر هم نمی کنم حرفی ناگفته بین ما مونده باشه ، همه جوانب رو سنجیدم و مهمتر از همه اینکه هیچ نقطه تاریکی توی صحبتهات نشنیدم ، من به تو ایمان دارم تا حالا اینقدر مطمئن نبودم !!!

پسر سرش رو به زیر انداخت و بار دیگه بر سوالش تاکید گذاشت : مطمئنی !!!؟؟؟

- چیه عجیبه ؟

نفسی چاق کرد و صحبتهاش رو با مکثهای کوتاه به زبون اورد :

- ببین دختر ، باید یه روزی اینها رو بهت می گفتم ، چون هیچ وقت متوجه نمی شدی ، تو من رو نمی شناسی ... شاید بهتر بود می زاشتمت تو کف و می رفتم ، اما اونقدر خوب و ساده دل هستی که ، از ترس دامن گیر شدن آهت،  دنبال  راه در رو می گشتم ... حالا فکر می کنم بیشتر از این بازی کردن با تو ، یعنی همون بلایی که سرش می ترسم ، ببین اگه من بهت گفتم توی شهرستان خانوادم پول و پله دارن ، فقط به خاطر این بود که جلوی تو کم نیارم ... من الان 2 ترمه که دارم شهریه ام رو به صورت اقساط می دم ... اگه وقتی احساسی میشی و گریه می کنی ، بهت یه دستمال می دم ، این به خاطر رعایت حال تو نیست ، بلکه من اعصاب آب غوره گرفتن تو رو ندارم ... اون روزی که اومدم خونتون ، محو تماشای دکوراسیون خونتون شده بودم ، واسه همین تو فکر کردی من خیلی آره !!! ... حتما تا الان متوجه شدی که انگشتر مامانت گم شده ، همون روز کزایی که خونتون بودم گذاشته بود سر تلویزیون ...

دختر در حالی که نمی دونست چطور خودشو کنترل کنه انگشتش رو به نشونه تهدید به سمت پسر گرفت اما فقط تونست آب دهنش رو قورت بده

مامانت اونقدر طلا و جواهر داره که یه انگشتر به جایی نمی رسه ، ... می دونی چرا سحر با تو درگیری پیدا کرد ، فقط به خاطر این بود که من به اون پیشنهاد دوستی دادم ... اون هم تهدید کرد ، که به تو میگه منم با زرنگی میونه شما دو تا موش دوندم ... !!!

 دختر با عصبانیت از سر جاش بلند شد نگاهی به صورت و چشمهای آرام پسر انداخت و تنها کلمه ای که به ذهنش می رسید رو به زبون اورد : خیلی پستی !!!

قبل از اینکه به کمرش چرخش بده تا از آدمی که هیولا صفت می دید دور شه پسر دست دختر رو گرفت و مجبورش کرد بشینه ... 

- دیدی گفتم من رو نمی شناسی ، اگه می شناختی یک بار هم شده میون صحبتهای من می گفتی،  این غیر ممکنه ، داری دروغ می گی یا مثلا می گفتی باورم نمی شه !!! میون صحبتهام با مکثهای که می کردم منتظر همین جملات بودم اما تو به حرفهام شک نکردی ... نا امیدم کردی دختر ... حداقل لحظه ای که می خواستی بری می تونستی بگی جوره دیگه ای از تو انتظار داشتم ، اما تو نه تنها من رو نشناختی بلکه توی شناخت خودت هم مشکل داری !!!

پسر دستش رو روی لبه میز گذاشت و صندلی رو به عقب هل داد صدای صندلی درست مثل صدای ترمز ماشین توی گوش دختر پیچید ... و او  را به حال خودش تنها گذاشت ...

دقایقی به تمام ماجرا فکر کرد

به اینکه اصلا مادرش هیچ وقت انگشتری روی تلویزیون نذاشته ...

به اینکه با دوستش سحر تو دانشگاه سر یه کل کل ساده قطع رابطه کرده بودن ...

به اینکه چند بار اتفاق افتاده بود که پسر سر دختر رو توی آغوش کشیده و گفته گریه کن تا خالی شی ...

 به اینکه با وجود اونهمه اطمینان چطور پسر رو نا امید کرد ...

به آرومی از روی صندلی بلند شد به سمت پیشخوان رفت تا پول میز و  حساب کنه مسئول پیشخوان با خنده به دختر نگاهی کرد و گفت : اون آقا گفت به شما بگم رئیس جلسه پول میز رو حساب کرده !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 12:31  توسط نوشفر | 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.

ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .

مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.

پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.

 پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".

مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ...

  در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب‌توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!

 خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.

 اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

        اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 12:52  توسط نوشفر | 

بهترین قلب دنیا

روزی مردجوانی وسط شهری ایستاده بود وادعا می کرد که زیباترین قلب دنیا را در تمام آن منطقه دارد.جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود وهیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.
مرد جوان در کمال افتخار و وبا صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود می پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان وبقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند . قلب او با قدرت تمام می تپید. اما پر از زخم بود. قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود، اما آنها به درستی جاهای خالی را پرنکرده بودند وگوشه هایی دندانه دندانه درقلب او دیده می شد . دربعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود .مردم با نگاهی خیره به اومی نگریستند وبا خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مردجوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت: تو حتما شوخی می کنی ! قلبت رابا قلب من مقایسه کن، قلب تو تنها مشتی زخم و خراش وبریدگی است . پیرمرد گفت درست است . قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی هرزخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام . من بخشی از قلبم را جدا کرده ام وبه او بخشیده ام . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام ، اما این دو عین هم نبوده اند.
گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم که برایم عزیزند ، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند . بعضی وقتی ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند این ها همین شیارهای عمیق هستند گرچه دردآورند، اما یادآورعشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارها ی عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند پس حالا می بینی که زیبای واقعی چیست ؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد . در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه کرد، سالم نبود ولی از همیشه زیبا تر بود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 13:0  توسط نوشفر | 

راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !

 راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی ?؟!

 زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست  و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد ...

 بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ...  

راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!!

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...

راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش !

زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟

خداوند دعایش را پذیرفت. همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ...

روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !

در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!

یکی از فرشته ها پاسخ داد :

" تصمیمات خداوند همواره عادلانه است. تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران. هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی, این زن روز وشب دعا می کرد. روح او , پس از گریستن, چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!! "

 

از کتاب : " پدران . فرزندان . نوه ها "  

                                                     اثر : پائولو کوئلیو 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 15:36  توسط نوشفر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام
این وبلاگ می تونه یه رنگین کمونی باشه برای حرفهای خودمونی مون که کمی مارو شاد و سرگرم کنه
خوشحال می شم با نقطه نظراتتون اینجارو رنگین کنید.

پیوندهای روزانه
يگانه من
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان